باور نمیکنم. باورت میشود؟؟
نمیخواهم اینهمه خاطره، اینهمه عشق، اینهمه سبزی را در زیر اینهمه خاک پنهان کنند. تو میخواهی؟؟
دلت آمد؟ با که قهر کردی؟ و شاید با چه؟
قلب سبز تو ایستادن نمی دانست. میدانست؟
آخخخخخخخ!
گفته بودی مرگ سبز یعنی...
اما میخواهم فراموش کنم! مرگت را، نه سبزیات را...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:57 توسط زن زمانه |
....
بازی تمام می شود و باز اشکنک
بالا بلا دوباره چرا سر شکستنک؟؟
یک بار چشم چشم دو ابرو نه هفت بار
خونم به روی آینه ها می زند شتک
قلبی که می زنی به زمین می رود هوا
تا ماه، تا مناره ی هر آه، تا فلک....
اگر اشتباه نکنم از: پژک صفری عزیز
شعر رو کامل از حفظ نیستم.
کتاب رو هم که احتمالا، آقای برادر، امانت داده و دیگه بر نمی گرده!
امشب اما، همین بیت هایی رو که یادم هست، مدام زنگ می زنند توی گوشم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:20 توسط زن زمانه |
چند روز پیش، از اول صبح می نالید که شوهرش باید عمل بشه. هر چی هم می پرسیدم که چشه؟ جواب نمیداد!
ظهر اومد اتاق ما. داشت با برادر شوهرش حرف میزد که باید یکی بیاد و همراه بیمار باشه توی بیمارستان و من باید به بچه برسم و سر کار بیام و غذا درست کنم و داداشتون دست خودتون رو میبوسه و ......
بعد از اینکه تماسش قطع شد، ازش پرسیدم شوهرت چشه؟؟ باز گفت باید عمل کنه. گفتم آخه چه عملی؟؟ مشکلش چیه؟ اصلا دکتر رفته؟
گفت: نه!
گفتم: آخه تو با مدرک کاردانی معماری، چه جوری تشخیص دادی که باید عمل بشه؟ دکتر شدی؟؟؟
گفت: اینا خانوادگی اینجورین! خواهرش هم همین مشکل رو داشت. عمل کرد و حالش خوب شد!
حالا از من اصرار که دردش چیه و از اون انکار که نمیگم!
آخرش با تهدید و قسم و آیه که به کسی نمیگم و اینا..... دستش رو گذاشت طرف چپ شکمش. جایی که بهش میگیم زیر دل و گفت: مشکل از تخمدونهاشه!!!!!!!!!






















































خوب! من دقیقا نیم ساعت داشتم میخندیدم!! و اون متوجه نبود که چرا!!! به شرافتم قسم دل درد گرفته بودم از خنده! و همچنان از در کف بودنش در کف و شاخ بودم!
آخرش مجبور شدم براش یه کلاس آناتومی بذارم و تفاوتها رو توضیح بدم!
بعد از کلی توضیحات جانانه
، برگشته میگه: مطمئنی که منو سر کار نذاشتی؟؟؟؟![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:46 توسط زن زمانه |
همینجورانه
دوری و دورتر میروی و میرود از همه لحظههایم رنگ خوابهایت!
این روزها هیچ نمیدانم. هیچ نمیفهمم، جز آنکه نان و پنیر صبحانهام، بدون دستهایت، چیزی کم دارد!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:2 توسط زن زمانه |
راهکارانه
یه فاز از برق اداره، هی می پره! البته برق اتاق ما، روی اون فاز نیست. اما خودمون امروز بردیمش روی اون فاز
!
چه جوری؟؟؟ اینجوری! ![]()
کولر رو خاموش کردیم! لامپ ها رو خاموش کردیم! کامپیوتر ها رو .... و همه چیز رو!
یعنی اینکه برق اتاق ما هم قطع شده!
سرمون رو گذاشتیم روی میز و ..... گل زود خوابید مثل همیشه! قورباغه ساکت... خوابیده بیشه!
روش خوبیه!
البته به شرط اینکه دفعه بعد یادمون باشه لامپهای سه راهی ها رو هم باید خاموش کنیم!!!!!!!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:53 توسط زن زمانه |





