+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:9 توسط زن زمانه |
اهدائانه
عادت کردی که صبح ها، وقتی از خونه میخوای بری بیرون در رو قفل کنی.
شب، خسته و کوفته می رسی خونه. در اتاق رو باز می کنی و می بینی یه پاکت افتاده زیر در.
یه آدرس بی ربط و عجیب روی پاکت می بینی. انگار یادت رفته که تا همین چند ماه پیش چقدر تلفن و ایمیل زدی برای دریافت کارتت و این قدر وعده امروز و فردا شنیدی که ....
داری پاکت رو باز می کنی... اِ ! چرا دستات می لرزه؟ تو که هنوز مطمئن نیستی خودشه! چرا بغض کردی؟ خودمونیم! بغضت که از خوشحالی نیست! خودت خوب می دونی.
حالا یه کارت توی دستته و یه آدم که از ته آینه زل زده توی چشمات و چشماش قرمزه و گونه هاش خیس.
به خودت می گی خجالت بکش! عینکت رو بر می داری و اشکات رو پاک می کنی و بغضت رو قایم می کنی برای یه وقت دیگه!
فکر می کنی کاش زلزله بیاد! بعد همه با هم می میرید. اون جوری دیگه مامانه از نبودنت دق نمی کنه.
بعد به خودت می گی خفه شو لطفا!
چرا همیشه فکر می کنی عمر طولانی، نه خیلی طولانی ها، از همین معمولی ها نداری؟ چرا فکر می کنی ته تهش فقط چند سال کوچولو وقت داری؟ چرا؟
بعد فکر می کنی کار خوبی کردی! کی می دونه؟ شاید چشمات به درد یکی خورد. بعد مامانه می تونه توی چشمای طرف زل بزنه و دلش برات خیلی تنگ نشه.
فکر می کنی مریم خانومی پسورد وبلاگت رو یادشه هنوز؟ منگول چی؟ مجتبی هاشمی چی؟ (راستی، مجتبی که اینجا رو قرمز جیغ نکرد آخر، شاید سیاهش کنه یه روزی!)* کدومشون میاد اینجا پست آخر رو می نویسه؟
چقدر دلت برای خودت تنگ شده. چقدر.... چقدر؟
* این جمله صرفا جهت غیرتی نمودن یک عدد مجتبی هاشمی بوده و می باشد! آدرسش هم اون پایینه! دیزاین بای...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:53 توسط زن زمانه |
تنبلانه
بعد از هزار سال انگار، میخوام یه چیزی بنویسم که نمی دونم چی هست؟
دلم گرفته؟ نه. نگرفته.
دلم نگرفته؟ پس چرا این جوری ام؟
خسته ام؟ خیلی!
گیجم؟ شدید!
دلم می خواد غر بزنم؟ آخ نگووووووووووووووووو! خدا می دونه چقدر!
سر کی غر بزنم؟
یه دوست خوب می گفت تنبل شدم و این قدر برای حرفش دلیل آورد که باورم شد تنبل شدم. شاید هم بودم و فقط روکشم یه آدم غیرتنبل بوده!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:46 توسط زن زمانه |
برای ثبت در تاریخ
چرا خودم رو گول بزنم؟
هزار بار دیگه هم که تکرار بشه، باز هم به همین خونه می رسم. نه؟
یادم می مونه
یادم می مونه
یادم می مونه
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:47 توسط زن زمانه |
هوارانه
آهای کسی که قراره تا خرداد ماه نوشتنت تموم بشه و قراره من اولین خواننده ت باشم!
آهای کسی که یواشکی میای بوشهر و بر می گردی و من حق ندارم بهت بگم بی انصاف!
آهای آهای آهای!
پیدات نیست! دلم برات تنگ شده ها! چقدر می نویسی؟
بیا یه رد پایی از خودت بذار ببینم در چه حالی...
پ.ن: مخاطب این پست یه دوست وبلاگ نویسه که من حتی افتخار دیدن عکسش رو هم نداشتم تا حالا!
حالا هی کامنت خصوصی بذارید و بپرسید! کتک می خواید؟![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:47 توسط زن زمانه |





