تبليغاتX
زن زمانه
header header header header
menu

email
menu
 
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 
menu
 
 

RSS


Design By Mojtaba Hashemi 
 
 
 


مجردانه

ماجرا از اونجا شروع شد که توی یکی از کلاسهای ترم تابستون امسال، یه بحثی پیش اومد در رابطه با اینکه چقدر آقایون به خانومهاشون احترام می ذارن و کلا سطح روابط اجتماعی زن و مرد در چه وضعیه و ....

روند بحث رو یادم نیست. اما آخرش داشت به اینجا ختم می شد که اینجا اصلا و ابدا ایران نیست و همه چی رو به راهه و خانومها در رفاه روانی کامل به سر می برن و آقایون هیچ مشکلی با خانومهاشون ندارن و اگه مشکلی هم باشه سر ماه می رن یه جفت النگو می خرن حل می شه و جنگ روانی در منزل اصلا چی چی هست و محصول آمریکاست و تقصیر ماهواره است و طلاق برای آدمهاییه که خوشی زده زیر دلشون و فقط در طبقه مثلا روشنفکر مثل نقل و نبات رایجه و........

در اینجا بود که ........دیری دیریم ..... من وارد شدم!

واقعیت اینه که اونها نتیجه خودشون رو گرفته بودن. ولی احساس مردم آزاری نذاشت بی خیال ماجرا بشم و بسم ا... و رفتم بالای منبر!

بازم خیلی یادم نیست چیا گفتم چون اصولا من زیاد حرف می زنم  اما یادمه یه ربع ـ بیست دقیقه یه نفس حرف زدم . بعدش هم بحث بین من و یه آقایی دوطرفه شد و اون سنگ می انداخت، من شلیک می کردم، من شلیک می کردم، اون به رگبار می بست!

الکی الکی اینقدر باحال شد

استاد هم تازه خوشش اومده بود هی کد می داد!

 

خلاصه گذشت.....

 

چند روز پیش داشتم توی حیاط دانشگاه با مامان حرف می زدم که آقای تیرکمون ـ رگبار از کنارم رد شد و گفت واخ واخ واخ! کم شوهر بدبختت رو دق میدی که اینجا هم زنگ زدی از مامانت کد می گیری؟

خندیدم و گفتم نه بابا! من هنوز ور (بر) دل مامانمم.

چشماش ۱۳۲/۵۴ تا شد! گفت مگه تو مجردی؟ گفتم آره.

هنوز چشماش گرد و خنده دار بودها! گفت اون روز یادته سر کلاس بحث کردیم؟ من اینقدر دلم برات سوخت. گفتم شوهرش با این اخلاق گندش چه جوری گذاشته این بینوا بیاد دانشگاه و.....؟؟  و قرار شد یه بار حتما حال من رو بگیره

 

دیشب دوباره توی دانشگاه، یکی از همکلاسی ها داشت می گفت تولد میگیری یا نه و.... خلاصه داشتن قرار تولد زورکی می ذاشتن و شام چی می خوان و اینا که گفتم بابای من شبا زود می خوابه. اگه می خواید بریم بیرون شام بخوریم و... که مینا چشماش گرد شد و گفت مگه مجردی؟ گفتم آره. و شروع کرد برای بچه صحبت کردن در باره کلاس اون روز و گفت با اون همه مثالهایی که زدی و خیلی هاش رو بچه ها تجربه کرده بودن و قابل لمس بود، هیچ کس فکر نمی کرد مجرد باشی!

بعدش پرسید چند سالته؟ من این ده روز باقی مونده رو حساب نکردم و گفتم ۳۰. جای همه خالی! اینقدر دلسوزانه نگاه متاهل اندر ترشیده بهم انداخت. اینقدر دلسوزانه! که فکر کردم از متاهل بودنش شرمنده شد!  برای اینکه شرمندگیش کم بشه زود با شیرین از جمع جدا شدیم و رفتیم یه جای خلوت و هی اداشو در آوردیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیییییییییییییییییم. جای همه خالی...

 

پ.ن : با بچه های همکلاسی زیاد رابطه ندارم. فقط محدود می شه به سلام و علیک های داخل دانشگاه.

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:12  توسط زن زمانه 

line


شکلاتانه

فکر کن از صبح، یک نفر نشسته و توی سرت داره شکلات تلخ می خوره. هی قهوه تلخ می خوره، هی کافی میکس با کوکی شمالی می خوره و بعدش یه تکه شکلات تلخ.

وقتی کم کم داره می زنه به سرت که مرخصی بنویسی و خودت رو برسونی به مجلسی، یهو در باز می شه و یکی میاد و یه بسته از اینا می ذاره روی میزت و میره!

به همین سادگی!

 

البته نه به همین سادگی، سلام و احوالپرسی هم بود.

 

داشتم سرچ می کردم که عکسش رو بذارم اینجا، به این خانومه حسودیم شد.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:43  توسط زن زمانه 

line


وبلاگ با طعم ماکارونی

می خواستم بنویسم، ولی نمی دونستم چی بنویسم که اینجا از سوت و کوری در بیاد.

وقتی خواستم یوزر و پسورد رو وارد کنم دوباره توی دهنم همون طعم همیشگی اومد. ته دیگ ماکارونی با سس قارچ و گوشت. 

نمیدونم بقیه چه جوری هستن. دیدین بعضی از آدمها رو که می بینی حس می کنی چقدر شبیه یه چیز دیگه هستن؟ مثلا بعضی ها خیلی به یه حیوون شبیه هستن. منطور بدی ندارم ها! مثلا یکی رو می بینی شبیه گربه است. حالا یا ملوس یا هر چی. یکی تو رو یاد اسب می اندازه. یکی شیر، یکی ......

آدم ها برای من طعم دارن. فضاها طعم دارن. فصل ها طعم دارن. روز تولدم همیشه یه مزه خاصی داره.

این وبلاگ همیشه برام مزه ته دیگ ماکارونی داره. حتی نه ته دیگ سیب زمینی. از این ماکارونی رشته رشته ای ها. خیلی هم چرب و چیل نیست. فکر کنم دستپخت خودمه! ته دیگ های مامان خیلی چربن!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:10  توسط زن زمانه 

line


بای بای

بعضی وقتها، یک نفر هست که خیلی دوستش داری. اونقدر زیاد که ممکنه یادت بره. نه اینکه کلا ادت بره ها. یعنی یه جورایی ته نشین بشه ته دلت که اون رو روها نباشه که هی انگشت بکنه تو چشمت که هی! من هستم ها! اینجام!

بعد مثلا یه شبی مثل دیشب، اون یه نفر می ره یه جای دور. یه جای خیلی خیلی دور. نمی ره که برنگرده، اما یه مدتی نیستش. بعد یهو می بینی وقتی زنگ زده و می گه توی هواپیمام و باید موبایل رو خاموش کنم و... می بینی که بغض کردی. داری خداحافظی می کنی و ته دلت با خودت دعوا می کنی که آی! خفه شو! گریه نکن! که یهو صدات در میاد که: دلم تنگ می شه بیشعور... و اشکهات می ریزه یهو، همون جا، کنار دکه روزنامه فروشی میدون امام.

بعد میای خونه و داری برای مامانت تعریف می کنی که امشب پروازش بود و رفت و معلوم نیست کی برگرده که موبایلش روشن بشه و.... یهو می بینی دوباره بغض کردی!

 

چرا این همه دلت زود تنگ می شه برای بعضی ها؟؟

 



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:44  توسط زن زمانه 

line


این روزها....

دیر خوابیدم اما سر حال بیدار می شم. یه لیوان شیر گرم می کنم به امید شروع یک روز با سرفه های کمتر. لیوان به دست میام می ایستم جلوی آینه اتاق. به موهام که خودم چند روز پیش کوتاهشون کردم می خندم. چه ژولی پولی نازی! شیر رو می خورم و می رم روی ترازو. دلم می خواد فحش بدم. اما امروز شنبه است و حق ندارم شروع هفته ام رو خراب کنم. نگاهم می افته به بسته نیم خورده چیپس و کرانچی و لواشک. همه رو بغل می کنم و می برم توی اتاق داداشی که هر چی می خوره عین نی قلیون فقط می زنه به قد!

لباس هام رو اتو می کنم و موسیقی گوش می دم و برنامه های این هفته رو مرور می کنم. یادم میاد همه در یک اقدام ضربتی روز دوشنبه می رن سفر! فکر می کنم چی کار می تونم بکنم این دو هفته ی بی دوست بی هیچ کیو! به تردمیلم نگاه می کنم. تا میام به خودم قول بدم یادم میاد که حرف بعید نباید بزنم. دو بار در هفته؟ شدنیه! اگه شد بیشتر، بهتر.

میام بیرون از خونه. هوا خوبه. قول می دم روز خوبی باشه و هفته ی خوبی. به همین راحتی! شدنیه.



+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:11  توسط زن زمانه 

line