عنوان ندارد
من دیروز گریه کردم. یادم نمیآید آخرین بار کی گریه کرده بودم. به دوستی گفته بودم حسهای من دیگر عمیق نمیشوند. نه از ته دل میخندم، نه راستکی راستکی بغضم میگیرد، نه عصبانی میشوم، نه هیچ مرگیم میشود. دلم میخواست بروم یک گوشه بنشینم و برای یک چیزی، یک هفته غمبرک بزنم مثلا.خسته شدم از غصههای دو دقیقهای، خندههای چند ثانیهای،استرسهایی که دل نمیدهم بهشان.
الان خوشحالم. خوشحالیم عمیق نیست. برای اشکهای دیروزم خوشحالم. چون بغضش هنوز با من مانده و چیزی ته دلم هست که میگوید بغض خوب دوست داشتنیام با من میماند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 9:54 توسط زن زمانه
|