داشتم پیاده می‌شدم. مانده بود نوک زبانم. نمی‌شد بگذرم از کشف بزرگم و به زبان نیاورمش. گفتم: «دیدی دارم خداحافظی می‌کنم و گریه نمی‌کنم؟ بزرگ شدم.» نگاهم کرد و مهربان گفت: «تو بزرگی!»

قدم بلند شد. دستم به آسمان رسید. سر انگشتهای خدا، خیلی نرم بود.