چشمهایم را می‌بندم। فکر می‌کنم چقدر دلم می‌خواهد اینجا نباشم. به اینکه کجا باید باشم فکر نمی‌کنم. فقط می‌خواهم اینجا نباشم. دلم جایی را می‌خواهد با حس خوبی، که اینجا نمی‌شود داشت. الان باید در ساحل نشسته باشم، با یک بسته چیپس مثلا. باید در کافه نشسته باشم با یک ماگ بزرگ هات چاکلت یا کاپوچینو شاید. باید جای دیگری باشم. در اتاق خودم، روی هر کدام از دو تا طبقه‌ی تختم که دلم بخواهد، پایین دنج است و می شود با آرامش کتاب خواند و چای نوشید. طبقه ی بالا اما حالم را خوب می کند با آن همه عروسک ولو شده روی تخت.

الان اینجا نباید باشم. دلم برای عروسکهایم تنگ شده. برای چنگیز، برای پیمان، صنوبر، شروین، خاله قورباغه، منصور، هوشنگ، برای دو تا قورباغه آویزان از نرده‌های تختم دلم تنگ شده. باید یکی باشد که دستم را بگیرد، با من بیاید تا امور اداری، یک برگه مرخصی بدهد دستم و بایستد بالای سرم تا برگه را پر کنم و از پنج ـ شش نفر برای دو سه ساعت مرخصی، امضا بگیرم. بعد تا من زنگ بزنم آژانس بیاید دنبالم و بروم جلوی در بایستم به انتظار، پهلو به پلهوی من باشد و تا خیالش راحت نشده که من یک جایی هستم که دلم می‌خواهد آنجا باشم، آرام نگیرد.

من الان نباید در این شرکت باشم. چون ممکن است منگنه را توی چشمهای آقای رییس فرو کنم.


پ.ن: این پست، از نوشته‌های قبلی بایگانی شده در آرشیو است که منتشر نشده بود. الان خوندمش و حس کردم دوستش دارم.